تبليغاتX
به نام زیبایش
دخترک زیر باران،نم نم

راه می سپرد

سردش بود

کبریتی نداشت،در جیب هایش

تا آتش زند آن را

و آرزوهایش را ببیند

آخر او

دخترک کبریت فروش نبود

اندیشید به این

که با هر قدم

از آرزو های کودکانه

دور می شود

شاید

آهی کشید

آرزوهای رنگارنگ

به امید برآورده شدن

آفریده می شوند

در دلش

به رویا فکر کرد

به ترانه های شبانه اش

آرزو های بر باد رفته اش

همه نقشه های خوش خیالانه اش

دخترک زیر باران،نم نم

راه می سپرد

لبخند می زد

قاصدک را پرواز داد

برای آرزوهایش

بلکه برآورده شوند

این هزاران آرزو

هر یک ترانه ای،قصه ای

فردا صبح،سردر بهشت را رو به رویش دید

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

می شه از روز های وحشت گذشت و هیچ نگفت

می شه از کنار بمب های کینه توز گذشت و هیچ نگفت

انگار می شه بی رنگ بشیم،لبخند بزنیم

انگار می شه از خیانت گذشت و هیچ نگفت

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

شیشه ی حیات من

پر از عشقی است

که در دل هایمان جاری است

انگار...مرگ من فرا خواهد رسید

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

نگاه کن...نگاه کن...

به جسم های سوخته،به تن های خسته،به آه های مادری،به دود آن مین و بمب،به آن ها که حامل پیامند،پیامی از فلاکت،تباهی...

نگاه کن...نگاه کن...

به سختی های زندگی،به نیکی های زندگی،به واژه های پوسیده،در جان،به دوستت دارم های مرده ای در قلبی...

نگاه کن...نگاه کن...

به او که خواست سر دهد بانگ عشق،ولی سفیر تیر صدایش را ربود،و خمپاره سینه اش را از هم درید...

به او هم نگاه کن...به خدا او هم آدم است...

 

+ نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

خدایا! می خواهم با تو بگویم و بگویم و بگویم...

خدایا،می دانم که تو آفریدگار مطلق جهانی

می دانم که تنها تو میدانی همه راز من و آن ها را

خدایا،ما فرستاده ی تو روی زمینیم

مگر جز این است؟

پس چرا به بنده هایت اطمینان نداری؟

خدایا،چرا شادی هایی را که با لطف تو،و با دستان کوچکم ساخته ام ،

با غم های نا جوانمردانه می سپاری به کنج خاطراتم؟

خدایا،مگر نمی گویند تو همه ی ما را دوست داری؟

پس چرا نابینا را نیز در بین ما گذاشتی؟

برای امتحان ما؟

اما ما رسمش را نمی دانیم...

آخر مگر آن ها چه کرده اند که باید فتنه ی ما شوند؟

چرا از دلسوزی های تمسخر آمیزمان،برنجانیمشان؟

چرا بهشتی آفریدی و جهنمی در کنارش؟

و نیک و بدی...

آیا تو به جواب امتحانات ما نیاز داری؟

آیا تو راحاجتی است به گنه کاران؟

چرا ما رایکسان نیافریدی؟

پس قدیس و اهریمن کیستند؟

خدایا،عمرم را چنان کوتاه گردان که بیش از این نا مردمی نبینم

خدایا،مرا به راه راست،هدایت فرما و پایه ی ستم را در هم کوب!

اما...کیست که نرنجد ز حرف راست؟

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

می خواهم که با هم ورق ورق دفتر زندگی را تجربه کنیم.

می خواهم که با هم به اوج دنیای بی پایان عشق برویم.

می خواهم که با هم به مردم این جهان درس وفا بیاموزیم.

می خواهم که با هم از دلتنگی کودکان آواره جویا شویم.

می خواهم که با هم گل های دوستی را از دشت دل دیگران بچینیم.

می خواهم که با هم برگ های امید را بر سر دیگران بریزیم.

می خواهم که با هم بذر احساس را در خاک خشک دل بکاریم بلکه مهری به بار نشیند.

می خواهم که با هم ...

می خواهم که با هم به حرف هایمان جامه ی عمل بپوشانیم.

کاش می شد!

نتو چه می خواهی؟به من بگو......

 

+ نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

سلام به همه

از تمام کسانی که برام نظر گذاشتند ممنون امیدوارم روزای شادی رو با خودمون و دلامون و......تنهاییمون بگذرونیم.

+ نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

شب ها،روزها،در انتظار تو خاموش هستند ولی

من در انتظار تو به زمزمه دعا خواهم کرد

شاید تو مرا نخواهی یا نشناسی ولی

در کوچه های شهر تو را صدا خواهم کرد

فقط تو را

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

  • تو از دنیای خارج چیزی با خودت آورده بودی و حالا با رفتن تو همه چیز نابود شده است.
  • تو با آمدنت هزار افسانه ی عاشقانه را آغاز کرده بودی و حالا با رفتن تو،همه کتابای قشنگ ورق ورق شده اند.
  • تو با هر لحظه در کنارم بودنت،پرده ی غم رو از هم دریدی و حالا با رفتن تو،زندگی ام فقط غمه و غمه و غم...
  • تو با گرمای وجودت به من توان زنده موندن دادی و حالا با رفتن تو،خاطره هام هم طاقت نیاوردند و یخ بستند.

حالا بگو:

بدون تو چه کنم؟ 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

                                           

برای تمام باباهای دنیا که واسه هر کدوم از ما بهترین هستند خیلی خیلی به         

توان  بی نهایت دوستت دارم بابایی... 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

¤ تو را آسان نمی توان شناخت

نمی توان داستان عشق تو را

نه روی برگ،نه روی سنگ قبر

صاف و ساده،آسان نگاشت

¤به گورستان سری خواهم زد

به غمستان شهرمان راهی خواهم زد

بخت من زیر خاک خفته است

بخت تو به زمان می خندد

¤بیا اشاره کن تو به سویم

کنارم باش در روزگارم

می توان خندید،شاید به غم

اگر به یاد آری مرا و دلم

¤این پوسیده لانه،این تنگ کلبه

خانه ی دل

باغش خشکیده است

در انتظار باران نگاه توست

¤می نشیند آرام،برف نگاهت

روی آجرهای بام تنهایی من

انگار بام خانه ام خم شده است،زیر سنگینی نگاه تو

باید مردمک هایت را پارو کنم!

¤روی دیوار کاهگلی قلبم

سایه ی خوشبختی ام به خود می پیچد

یا به خود می لرزد

هر چه هست،از یاد تو بی تاب است

از یاد تو بی تابم

از واژه های تو...

¤مرا قابل دوست داشتن بدان!

من تنها را...

من تنها را...

من تنها را... 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

سلام بر تمام شما گل های کره ی زمین:

در پیش چشمان چو دریای تو بس بی اراده ام

و تک مسافری در کوره راه و جاده ام

تو بی شک مغرورتر از آن بودی

که یادی کنی از من و دل دیوانه ام

تو همیشه در پی دیگری بودی و بس

-و دیگری:برای عشق تو من مرده ام!-

من چیزی بیش از نگاهی از تو نخواهم خواست

من قانع تر از دیگری و بیش تر دلداده ام

فقط...بدان این که گفت:برای تو می میرم

دروغ بود!من راست گفتم که: برای تو زنده ام!

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

امشبتون به خیر

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

این دو تیکه رو از یکی از کتابای «جک لندن»انتخاب کردم البته یه کم تغییرش دادم اون جوری که خودم دوست دارم!

  • عشق من نسبت به تو اندازه ی ستاره ی قطبی ثابت و استوار بود و تو مثل سوزنی که حالت مغناطیسی پیدا کرده و در میان توده ای از سنگ های مغناطیسی گرفتار مونده، دستخوش حرکت و هیجان بودی.
  • تلاش من برای جا شدن در دل تو لبه ی تیز مرا کند کرده بود و به من سکوت و وقار بخشیده بود و تو مثل اغلب انسان ها ی دیگه خودتو معیار اصلی می شمردی و می خواستی همه ی کاینات رو با خودت تطبیق بدی و اونا رو به خدمت بگیری،مغرور بودی.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

گنجشک های بهار

گنجینه های اسرار

سینه ی عاشقان

فریاد می زنند نام تو را

همه تکه پاره های ابر

کاج ها و سرو های ستبر

و کبوتران غم نامه بر

فریاد می زنند نام تو را

بالا و پایین زندگی من

از دل تا دیگربدن

فریاد میزنند نام تورا

از زیستن،ای مهربان تن!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

من روی آب راه می رم

دستم به ابرا می رسه

چون دلم می خواد

چون دوست دارم

نمی شه هم نداریم،باشه؟

 

نظر بدید دوستای خوب

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

من همه رو دوست دارم..............

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

سلام 

  گفتم امروز یه  پست هم بدم برای این که...خودتون بخونید:

  • اول این که شما هر چیزی در قسمت نظرات بنویسید من نه کم نه زیادش می کنم و حرفای قشنگتونو همون طوری می ذارم بمونه که خودتون نوشتید هیچ کدوم رو هم حذف نمی کنم حتی اگه خیلی هم انتقادی باشه یا...می پذیرم!
  • دوم این که اگه دوست داشتید می تونم با شما تبادل لینک داشته باشم،البته اگه خود شما هم موافق باشید.
  • سوم این که اگه دوست داشتید می تونید با من همکاری کنید،یعنی نوشته های خوشگلتونو یا در قسمت نظرات برام بفرستید یا به ای میلم.در هر صورت به اسم خودتون به وبلاگ پستش می کنم.
  • چهارم این که من خیلی به آمار بازدید اهمیت نمی دم،اما خب مسلمه که این که ببینم افرادی از وبلاگم دیدن می کنند و البته نظر می دن خیلی هم خوشحال می شم.
  • و پنجم هم این که روزتون خوش،قیافتون خندون و دلتون آروم.پس نظر یادتون نره...
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

به کجا می رود این رود؟

به کدامین مرداب سر خواهد زد؟

به کدام شاخه سلام خواهد داد؟

به کدام لب تشنه خواهد پیوست؟

به کجا می روی تو؟

به کدامین کوچه قدم خواهی گذاشت؟

به کدام کوله بار،سنگین خواهی شد؟

به کدام گریه و دعا، نگاه خواهی کرد؟

به کجا می روم من؟

به کدامین سایه خواهم آسود؟

به کدام امید به بار خواهم نشست؟

به کدام یاد پاسخی خواهم داد؟

به کجا می رویم ما؟

به کدامین دنیا، ره خواهیم پیمود؟

به کدام گناه جبران خواهیم شد؟

به کدام نیکی دست خواهیم زد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

روز و شب در فکر توام از تو من جدایی نخواهم

تو چرا ساز جدایی را به بغل گرفته ای؟

من از روز ازل پیمان به عشق تو بسته ام

تو چرا برای من ترانه ی خداحافظی ساخته ای؟

تو به این فکر کرده ای که با دور شدنت

غم نویسان چه کتاب ها که نخواهند نوشت؟

از کجا می دانی،شاید از پیله ی همین نوشته ها

قصه ی خودکشی دخترکی پروانه شد و پرواز گرفت

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

برای تمام کسانی که دوستشون دارم،حتی اگه اونا منو دوست نداشته باشند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

تا به کی عهد کنم با خدای خود به دعایت؟

که روزی شود و تو به دیدارم بیایی

من که بی صدای تو هر لحظه می میرم

باورم کن نازنین هر دم به ندارم می آیی

آخرت ای بی نظیر خلقت بی انتها

گر نباشی مرا چه باعثی بر زندگیست؟

خنده های غم گریزم را مبین

که نشانه ی مرگ و دل مردگیست

راه را بر قاصدک های عمرم مبند

گناه من چیست؟گر در بند توام

ای!خجل مکن مرا،غمگینم مکن

گر در برابر نگاه تو،سنگ و بتم

خواهم رفت،تا به کجا؟به آسمان

یش چشمان توام به مهتاب می رسم

باور بکن تشنه ی محبت توام

با جام تو،اما به سراب می رسم! 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

رهایم کن مرا،از این آشوب.از این تپش های سینه کوب،از این انتظار پوچ،از این صدای پر و بال خموش کوچ.رها کن از اسارت زندگی،از زندان تن و این خامه ی استخوانی،از این رود بی فکری و اندیشه ی نادانی،رهایم کن.

رهایم کن مرا،از تجاوز دود و خمپاره،از این آسمان پاره پاره،از آهنگ پرواز مرگ،از این کوچه پس کوچه های تنگ،در این گورستان جنگ،از بال و پر خون آلود پرنده،که چرا این چنین خصمانه،خواب بمب را ربوده،این پرنده،از این بی عدالتی،از این که بی هیچ اطاعتی،قانون آسمان زیر پا گذاشتی،رهایم کن.

رهایم کن مرا ،از طناب دار،از شاخه ی خشک چنار،که زیر پایش شکست و او را به دست پاسبان سپرد،روح و جانش را برد،به سلول،به قعر نبود نور،که چه سوت و کور،برای خرده جانی،اندکی از مهربانی،اگر شده،از عقده های داستانی،رهایم کن.

رهایم کن مرا،از دین دروغین،از ایمان کین،از این خدا خدا های نخ نما،دست های تنبل دعا، طعنه های پر گناه،شب و روز و سوز و آه، رهایم کن.

تو را قسم به من،قلب.

به انتظار،چنار.

به آهنگ،شب.

                 تو را قسم به تو،به روح،نور.

                  به آسمان،داستان.

                 به بندگی،به دین.

                                               تو را قسم به دست دعا.

                                               تو را قسم به خدا.

 رهایم کن از این درد دنیاوی،در خلوت و تنهایی.

آدمای بد!(با شما نبودم با اونا بودم!)

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

  • ساعت ۹ شب

                        تلویزیون:فیلم های تکراری

                       رادیو:گزارش از غول ترافیک

                       روزنامه:سه گانه ی نیروی انتظامی

                       پس...پس مصاحبه ی عشاق کجاست؟

  • ساعت ۱۰ شب

                       شمع های قد و نیم قد روی میز

                       شام دست نخورده ی دو نفر،سرد روی میز

                       گل ها کم کم کمر خم می کنند و می پلاسند

                       اشک هایم را پاک می کنم

  • ساعت ۱۱ شب

                       خالی ام از انتظار،دیگر

                       امیدی به در زدنت نیست

                       من،خیابان،در،پنجره -ما!-

                       دیگر آمدنت را فقط خیال می کنیم

  • ساعت ۱۲ شب

                      نامه های نیمه سوخته

                      دل شکسته

                      شب من خسته

                      یعنی...فردا هم منتظرت باشیم؟

                      من و...این زندگی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

  • این تکه نشانه ها را ببین،یک تکه اش این جا،یک تکه اش آنجا،شرق،غرب،آسمان،زمین،من،تو...شعر ما،در قبرهای گمنام...تکه ی دیگرش دل های جدا شده و منزوی ما...
  • می خواهم هر چند روز را که با تو هستم،با تو باشم و دیگر اگر نبودم،یا تو نبودی،نباشم و نباشی.اما حالا که تو هستی و من هم هستم،به لحظات نبودن خودم،یا تو یا هردومان فکر نمی کنم...

 

با هم باشیم،پس.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط mimin0n0 |

 دیگه با کدوم ترانه می شه خوند؟

با کدوم بهونه می شه زنده موند؟

یه باره رفتی و دلو گذاشتی تنها

حالا دیگه فقط منو خاطره های نخ نما

به کدوم هوا و آب گل نگاه بدم؟

با کدوم غریبه ندای آشنا بشم؟

رفتی و پشت سرو نگاه نکردی

به اون قول و قرار وفا نکردی

کمر خم شده ی صدای منو ببین

که بی جهت پرسه می زنه فقط همین

تو کدوم بهونه ی غریبمی؟

تو واژه ی کدوم صحبتمی؟

قرار بود بشه شعار ما صداقت

نه مثل حالا،یه مشت اشک و ندامت 

 

نظر بدید

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط mimin0n0 |

سلام به همه ی شما این اولین روز حیات این وبلاگه کاری نکنید که بخواد زود خودکشی کنه (یعنی نظر بدید!) حالا هم که تابستونه و درس و مدرسه نداریم(یعنی کمتر داریم) پس دیگه بهونه بی بهونه

راستی من برای این بلاگفا رو انتخاب کردم چون وبلاگاش بهداشتی تره چون نظارت بیش تری روشه پس آدمایی هم که وبلاگاشو میخونند با کلاس ترند!

فعلا همین تا بعد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط mimin0n0 |