راه می سپرد
سردش بود
کبریتی نداشت،در جیب هایش
تا آتش زند آن را
و آرزوهایش را ببیند
آخر او
دخترک کبریت فروش نبود
اندیشید به این
که با هر قدم
از آرزو های کودکانه
دور می شود
شاید
آهی کشید
آرزوهای رنگارنگ
به امید برآورده شدن
آفریده می شوند
در دلش
به رویا فکر کرد
به ترانه های شبانه اش
آرزو های بر باد رفته اش
همه نقشه های خوش خیالانه اش
دخترک زیر باران،نم نم
راه می سپرد
لبخند می زد
قاصدک را پرواز داد
برای آرزوهایش
بلکه برآورده شوند
این هزاران آرزو
هر یک ترانه ای،قصه ای
فردا صبح،سردر بهشت را رو به رویش دید
می شه از کنار بمب های کینه توز گذشت و هیچ نگفت
انگار می شه بی رنگ بشیم،لبخند بزنیم
انگار می شه از خیانت گذشت و هیچ نگفت
پر از عشقی است
که در دل هایمان جاری است
انگار...مرگ من فرا خواهد رسید
به جسم های سوخته،به تن های خسته،به آه های مادری،به دود آن مین و بمب،به آن ها که حامل پیامند،پیامی از فلاکت،تباهی...
نگاه کن...نگاه کن...
به سختی های زندگی،به نیکی های زندگی،به واژه های پوسیده،در جان،به دوستت دارم های مرده ای در قلبی...
نگاه کن...نگاه کن...
به او که خواست سر دهد بانگ عشق،ولی سفیر تیر صدایش را ربود،و خمپاره سینه اش را از هم درید...
به او هم نگاه کن...به خدا او هم آدم است...
خدایا! می خواهم با تو بگویم و بگویم و بگویم...
خدایا،می دانم که تو آفریدگار مطلق جهانی
می دانم که تنها تو میدانی همه راز من و آن ها را
خدایا،ما فرستاده ی تو روی زمینیم
مگر جز این است؟
پس چرا به بنده هایت اطمینان نداری؟
خدایا،چرا شادی هایی را که با لطف تو،و با دستان کوچکم ساخته ام ،
با غم های نا جوانمردانه می سپاری به کنج خاطراتم؟
خدایا،مگر نمی گویند تو همه ی ما را دوست داری؟
پس چرا نابینا را نیز در بین ما گذاشتی؟
برای امتحان ما؟
اما ما رسمش را نمی دانیم...
آخر مگر آن ها چه کرده اند که باید فتنه ی ما شوند؟
چرا از دلسوزی های تمسخر آمیزمان،برنجانیمشان؟
چرا بهشتی آفریدی و جهنمی در کنارش؟
و نیک و بدی...
آیا تو به جواب امتحانات ما نیاز داری؟
آیا تو راحاجتی است به گنه کاران؟
چرا ما رایکسان نیافریدی؟
پس قدیس و اهریمن کیستند؟
خدایا،عمرم را چنان کوتاه گردان که بیش از این نا مردمی نبینم
خدایا،مرا به راه راست،هدایت فرما و پایه ی ستم را در هم کوب!
اما...کیست که نرنجد ز حرف راست؟
می خواهم که با هم به اوج دنیای بی پایان عشق برویم.
می خواهم که با هم به مردم این جهان درس وفا بیاموزیم.
می خواهم که با هم از دلتنگی کودکان آواره جویا شویم.
می خواهم که با هم گل های دوستی را از دشت دل دیگران بچینیم.
می خواهم که با هم برگ های امید را بر سر دیگران بریزیم.
می خواهم که با هم بذر احساس را در خاک خشک دل بکاریم بلکه مهری به بار نشیند.
می خواهم که با هم ...
می خواهم که با هم به حرف هایمان جامه ی عمل بپوشانیم.
کاش می شد!
نتو چه می خواهی؟به من بگو......

سلام به همه
از تمام کسانی که برام نظر گذاشتند ممنون امیدوارم روزای شادی رو با خودمون و دلامون و......تنهاییمون بگذرونیم.
من در انتظار تو به زمزمه دعا خواهم کرد
شاید تو مرا نخواهی یا نشناسی ولی
در کوچه های شهر تو را صدا خواهم کرد
فقط تو را
حالا بگو:
بدون تو چه کنم؟

برای تمام باباهای دنیا که واسه هر کدوم از ما بهترین هستند خیلی خیلی به
توان بی نهایت دوستت دارم بابایی...
¤ تو را آسان نمی توان شناخت
نمی توان داستان عشق تو را
نه روی برگ،نه روی سنگ قبر
صاف و ساده،آسان نگاشت
¤به گورستان سری خواهم زد
به غمستان شهرمان راهی خواهم زد
بخت من زیر خاک خفته است
بخت تو به زمان می خندد
¤بیا اشاره کن تو به سویم
کنارم باش در روزگارم
می توان خندید،شاید به غم
اگر به یاد آری مرا و دلم
¤این پوسیده لانه،این تنگ کلبه
خانه ی دل
باغش خشکیده است
در انتظار باران نگاه توست
¤می نشیند آرام،برف نگاهت
روی آجرهای بام تنهایی من
انگار بام خانه ام خم شده است،زیر سنگینی نگاه تو
باید مردمک هایت را پارو کنم!
¤روی دیوار کاهگلی قلبم
سایه ی خوشبختی ام به خود می پیچد
یا به خود می لرزد
هر چه هست،از یاد تو بی تاب است
از یاد تو بی تابم
از واژه های تو...
¤مرا قابل دوست داشتن بدان!
من تنها را...
من تنها را...
من تنها را...
در پیش چشمان چو دریای تو بس بی اراده ام
و تک مسافری در کوره راه و جاده ام
تو بی شک مغرورتر از آن بودی
که یادی کنی از من و دل دیوانه ام
تو همیشه در پی دیگری بودی و بس
-و دیگری:برای عشق تو من مرده ام!-
من چیزی بیش از نگاهی از تو نخواهم خواست
من قانع تر از دیگری و بیش تر دلداده ام
فقط...بدان این که گفت:برای تو می میرم
دروغ بود!من راست گفتم که: برای تو زنده ام!

امشبتون به خیر
این دو تیکه رو از یکی از کتابای «جک لندن»انتخاب کردم البته یه کم تغییرش دادم اون جوری که خودم دوست دارم!![]()
گنجشک های بهار
گنجینه های اسرار
سینه ی عاشقان
فریاد می زنند نام تو را
همه تکه پاره های ابر
کاج ها و سرو های ستبر
و کبوتران غم نامه بر
فریاد می زنند نام تو را
بالا و پایین زندگی من
از دل تا دیگربدن
فریاد میزنند نام تورا
از زیستن،ای مهربان تن!
دستم به ابرا می رسه
چون دلم می خواد
چون دوست دارم
نمی شه هم نداریم،باشه؟
نظر بدید دوستای خوب![]()

من همه رو دوست دارم..............
سلام
گفتم امروز یه پست هم بدم برای این که...خودتون بخونید:
به کدامین مرداب سر خواهد زد؟
به کدام شاخه سلام خواهد داد؟
به کدام لب تشنه خواهد پیوست؟
به کجا می روی تو؟
به کدامین کوچه قدم خواهی گذاشت؟
به کدام کوله بار،سنگین خواهی شد؟
به کدام گریه و دعا، نگاه خواهی کرد؟
به کجا می روم من؟
به کدامین سایه خواهم آسود؟
به کدام امید به بار خواهم نشست؟
به کدام یاد پاسخی خواهم داد؟
به کجا می رویم ما؟
به کدامین دنیا، ره خواهیم پیمود؟
به کدام گناه جبران خواهیم شد؟
به کدام نیکی دست خواهیم زد؟
روز و شب در فکر توام از تو من جدایی نخواهم
تو چرا ساز جدایی را به بغل گرفته ای؟
من از روز ازل پیمان به عشق تو بسته ام
تو چرا برای من ترانه ی خداحافظی ساخته ای؟
تو به این فکر کرده ای که با دور شدنت
غم نویسان چه کتاب ها که نخواهند نوشت؟
از کجا می دانی،شاید از پیله ی همین نوشته ها
قصه ی خودکشی دخترکی پروانه شد و پرواز گرفت

برای تمام کسانی که دوستشون دارم،حتی اگه اونا منو دوست نداشته باشند![]()
تا به کی عهد کنم با خدای خود به دعایت؟
که روزی شود و تو به دیدارم بیایی
من که بی صدای تو هر لحظه می میرم
باورم کن نازنین هر دم به ندارم می آیی
آخرت ای بی نظیر خلقت بی انتها
گر نباشی مرا چه باعثی بر زندگیست؟
خنده های غم گریزم را مبین
که نشانه ی مرگ و دل مردگیست
راه را بر قاصدک های عمرم مبند
گناه من چیست؟گر در بند توام
ای!خجل مکن مرا،غمگینم مکن
گر در برابر نگاه تو،سنگ و بتم
خواهم رفت،تا به کجا؟به آسمان
یش چشمان توام به مهتاب می رسم
باور بکن تشنه ی محبت توام
با جام تو،اما به سراب می رسم!
رهایم کن مرا،از تجاوز دود و خمپاره،از این آسمان پاره پاره،از آهنگ پرواز مرگ،از این کوچه پس کوچه های تنگ،در این گورستان جنگ،از بال و پر خون آلود پرنده،که چرا این چنین خصمانه،خواب بمب را ربوده،این پرنده،از این بی عدالتی،از این که بی هیچ اطاعتی،قانون آسمان زیر پا گذاشتی،رهایم کن.
رهایم کن مرا ،از طناب دار،از شاخه ی خشک چنار،که زیر پایش شکست و او را به دست پاسبان سپرد،روح و جانش را برد،به سلول،به قعر نبود نور،که چه سوت و کور،برای خرده جانی،اندکی از مهربانی،اگر شده،از عقده های داستانی،رهایم کن.
رهایم کن مرا،از دین دروغین،از ایمان کین،از این خدا خدا های نخ نما،دست های تنبل دعا، طعنه های پر گناه،شب و روز و سوز و آه، رهایم کن.
تو را قسم به من،قلب.
به انتظار،چنار.
به آهنگ،شب.
تو را قسم به تو،به روح،نور.
به آسمان،داستان.
به بندگی،به دین.
تو را قسم به دست دعا.
تو را قسم به خدا.
رهایم کن از این درد دنیاوی،در خلوت و تنهایی.
آدمای بد!(با شما نبودم با اونا بودم!)
تلویزیون:فیلم های تکراری
رادیو:گزارش از غول ترافیک
روزنامه:سه گانه ی نیروی انتظامی
پس...پس مصاحبه ی عشاق کجاست؟
شمع های قد و نیم قد روی میز
شام دست نخورده ی دو نفر،سرد روی میز
گل ها کم کم کمر خم می کنند و می پلاسند
اشک هایم را پاک می کنم
خالی ام از انتظار،دیگر
امیدی به در زدنت نیست
من،خیابان،در،پنجره -ما!-
دیگر آمدنت را فقط خیال می کنیم
نامه های نیمه سوخته
دل شکسته
شب من خسته
یعنی...فردا هم منتظرت باشیم؟
من و...این زندگی؟
با هم باشیم،پس.
دیگه با کدوم ترانه می شه خوند؟
با کدوم بهونه می شه زنده موند؟
یه باره رفتی و دلو گذاشتی تنها
حالا دیگه فقط منو خاطره های نخ نما
به کدوم هوا و آب گل نگاه بدم؟
با کدوم غریبه ندای آشنا بشم؟
رفتی و پشت سرو نگاه نکردی
به اون قول و قرار وفا نکردی
کمر خم شده ی صدای منو ببین
که بی جهت پرسه می زنه فقط همین
تو کدوم بهونه ی غریبمی؟
تو واژه ی کدوم صحبتمی؟
قرار بود بشه شعار ما صداقت
نه مثل حالا،یه مشت اشک و ندامت
نظر بدید
راستی من برای این بلاگفا رو انتخاب کردم چون وبلاگاش بهداشتی تره چون نظارت بیش تری روشه پس آدمایی هم که وبلاگاشو میخونند با کلاس ترند!
فعلا همین تا بعد